الغزالي
29
كيمياى سعادت ( فارسى )
چون صافى شود و از محسوسات فارغ گردد و با وى مناسبت گيرد . تا به - محسوسات مشغول بود ، از مناسبت با عالم ملكوت محجوب بود ، و در خواب از محسوسات فارغ شود ، لاجرم آنچه در گوهر وى است از مطالعت ملكوت پيدا آمدن گيرد . و لكن اگر چه حواس به سبب خواب فروايستد ، خيال بر جاى باشد . بدان سبب بود كه هر چه بيند ، در كسوت مثال خيالى بيند : صريح و مكشوف نباشد ، و از غطا و پوشش خالى نبود . و چون بميرد نه خيال ماند و نه حواس ، آنگاه كارها بىغطا و بىخيال بيند ، و با وى گويند : فَكَشَفْنا عَنكَ غِطاءَك فَبَصَرُكَ اليَومَ حديدٌ « 1 » ، و گويند : ابْصَرْنا و سَمِعنَا فارجِعْنا نَعْمَلْ صَالحاً [ 1 ] . و دليل ديگر آن است كه هيچ كس نباشد كه وى را فراستها و خاطرهاى راست ، بر سبيل الهام ، در دل نيامده باشد ، كه آن نه از راه حواس بود [ 2 ] بلكه در دل پيدا آيد و نداند كه از كجا آمده است . و بدين مقدار بداند كه علمها همه از راه محسوسات نيست ، و بداند كه دل از اين عالم نيست بلكه از عالم ملكوت است . و حواس ، كه وى را [ 3 ] از براى اين عالم آفريدهاند ، لاجرم حجاب وى بود از مطالعت عالم ملكوت : تا از وى فارغ نشود ، بدان عالم راه نيابد به هيچ حال . فصل يازدهم - پيوند دل با عالم ملكوت گمان مبر كه روزن دل به ملكوت ، بىخواب و بىمرگ گشاده نگردد ، كه اينچنين نيست . بلكه اگر در بيدارى خويشتن را رياضت كند ، و دل را از دست غضب و شهوت و اخلاق بد و بايست [ 4 ] اين جهان بيرون كند ، و به جاى خالى نشيند و چشم فراز كند [ 5 ] ، و حواس را معطّل [ 6 ] كند ، و دل را با عالم ملكوت مناسبت
--> [ 1 ] ( قرآن ، 32 - 12 ) ، [ خداوندا : ما رستاخيز ] بديديم و [ آواز صور ] بشنيديم ، باز بر ما را [ به جهان پيشين ] تا نيكى كنيم . [ 2 ] يعنى هر كسى را فراستها و خاطرهاى جز از راه حواس ، به الهام دست داده است . [ 3 ] كه وى را ، كه آدمى را ، كه براى آدمى . [ 4 ] بايست ، بايسته ، لازمه ، ضرورى ، نيازمندى . [ 5 ] فراز كند ، ببندد . [ 6 ] معطل ، بيكاره ، معطل كند ، به حال تعطيل درآورد . ( 1 ) ص 5 - ح 1 .